|
|
|
|
|
آنا دیلی شرافتدیر آنا دیلی عزّتدیر آنا دیلی وارلیق دیر٬هوّیتدیر آنا دیلی سیز یاشاماق اولماز.... گلین بیرلیکده٬آنا دیلیمیزی قوْرویاق....
ایسفندین 3-او٬دونیالیق آنا دیلی گونو هامی غیرتلی٬ویجدانلی تورک یوردداشلاریما موبارک اولسون... اوز آزاد توپراقیمیزدا٬اوز دیرلی آنا دیلیمیزه گوونن گونلرین اومودونا...
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 4 اسفند1387ساعت 10:46 توسط صبا
|
|
||
|
|
|
|
|
نمی دانم،نمی دانم چه بگویم...
ما همانهاییم که می گفتیم،اگر در عاشورا بودیم،اماممان تنها نمی ماند.. ما همانهاییم که هر سال در عزاداریهای محرم اشک می ریزیم و مرثیه می گوییم،برای برپا نگه داشتن حماسه ی عاشورا... و به راستی،ما از این قیام چه می دانیم جز چند روز مراسم نمادین و بعد،همه چیز می شود همان که بود... حسین از ما اشک و ناله نمی خواهد.حسین برخاست تا همه ی اعصار،پیامش را دریابند که:"کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا"... حسین برخاست تا بدانیم که در هر زمینی و در هر زمانی،ظالمی هست و مظلومی...او به خونخواهی تمام خون هایی قیام کرد که در تاریخ ریخته شده.خونهایی که ریخته نمی شد،اگر ما نیز "حسین وار" بودیم... محرم آمد،و دوباره پیامش را با خود آورد...این بار،پیامش با خود،خود کربلا و خود عاشورا را آورد،مگر این بار رقیه ها و علی اکبر ها و ابوالفضل ها بیشتر فهمیده شوند... محرم آمد...گریه نکنیم،تامل کنیم...پیروی از حسین به مرثیه ها نیست.یاد بگیریم که حسین گونه زندگی کنیم...آزاد باشیم،و مظلومیت را به خود نپذیریم.فدا شویم و فدا کنیم،تا فدایمان نکنند... دوباره حماسه ی عاشورا برپاست،و "ندای هل من ناصر ینصرنی" حسین در فریادهای یاری طلبانه ی انسانهایی که حق انسان بودن را از آنها گرفته اند...حسین باز دارد یاری کننده می طلبد... آیا کسی هست که او را یاری کند؟....
"عجب صبری خدا دارد..." |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 11 دی1387ساعت 11:9 توسط صبا
|
|
||
|
|
|
|
|
آذرین ۲۱اینجی گونو،آذربایجانین میللی حکومتینین قورولوشونون اوغورلو ایل دونومو،بوتون آذربایجانی سئون تورک یوردداشلاریما موبارک اولسون...
آزاد یوردوموزدا آزاد یاشیان گوزل گونلریمیزین اومودونا... **یاشاسین آذربایجان**
*۲۱ آذر،سالروز غرور آفرین تشکیل حکومت ملی آذربایجان بر تمام هم میهنان ترک دوستدار آذربایجانم مبارک باد...به امید روزهای زیبایی که در وطن آزادمان،آزادانه زندگی کنیم...زنده باد آذربایجان... |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 22 آذر1387ساعت 11:6 توسط صبا
|
|
||
|
|
|
|
|
باشین اوجا،اوزون آغ،آی ایگیدلر یوردو... باشینی قووزا بابکیم،قوچاق نبیم،ستار خانیم...اودلار یوردو اوددا یانیر،اورکلریمیز هلولانیر،کوز تک سینه ده آلیشیر،بیر دیل آچیب دئینیمیز یوخ...بیر یول آچیب گئدنیمیز یوخ... کیمسه دن هارای قالخمیر...هاردادیلار سنی یاشادان مرد اوغوللارین،آی داغلی یوردوم...
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 28 آبان1387ساعت 13:49 توسط صبا
|
|
||
|
|
|
|
|
یئنه پاییز گلدی،یئنه آیریلیق فصلی...یئنه اورگیم دولقون،یئنه یورقونام،یورقون...
پاییز گلیب،یاشیل آغاجلاریندا اورگین قان ائله دی.یاپراقلارین اولوم فصلیدی...طبیعتیده،بو آیریلیقدان کدر توتوب.باخ،نئجه رنگی سارالیب....
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه 19 مهر1387ساعت 9:34 توسط صبا
|
|
||
|
|
|
|
|
گئدمق ایسته ییرسن٬بیلیرم یقین کی گئدیرسن بلکه قاییدماقیندان اومسوماق گره ک... گئدیرسن٬بیلیرم... دئمیرم گئدمه٬دئمیرم دۉز دئمیرم قایید٬دئمیرم قال دئمیرم سون دفعه یه او درین باخیشلاردا منی جومدوروب گئد دئمیرم آستا گئد٬دئمیرم سون دفعه یه باشیما ال چکیب گئد... بو حسرت عۉمۆر بویو من ابله قالیب یاشیاجاق اۆرکیمده گۉوریب بویلاناجاق بو گئدمق٬بیر باشلانیشدی بیر آیدین گۆنۆزۆباشلانیشی٬سنه و بیر قارانلیق گئجه نین باشلانیشی٬منه بیر عۉمۆر ذره-ذره اۉلۆمۆن ایلک آتدیمیدی... گئدیرسن کی قالاسان گۉزدن کۉچۆسن٬کی اۆرکده دۉشنه سن... دئمیرم گئدمه٬دئمیرم قال تکجه دئییرم: گئدیب قالمیاندان سونرا٬ گئدمه ییب قالانلاری اونودما... |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 11 مهر1387ساعت 10:15 توسط صبا
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام
بعد از اینهمه مدت دوری از وبلاگ،بالاخره اومدم،ولی هیچ حرفی برای گفتن ندارم.فقط دو تا مطلب توی وبلاگهای بچه ها خیلی متاثرم کرد،که لینکشون می کنم و امیدوارم روی شما هم همون قدر تاثیر بذاره که روی من،و حتی بیشتر...
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 7 شهریور1387ساعت 10:3 توسط صبا
|
|
||
|
|
|
|
|
حرفهایی هست برای نگفتن و ارزش عمیق هر کسی به اندازه ی حرفهایی است که برای نگفتن دارد. و کتابهایی نیز هست٬برای ننوشتن و من اکنون رسیده ام به آغاز چنین کتابی که باید قلم را بشکنم و دفتر را پاره کنم و جلدش را به صاحبش پس دهم و خود به کلبه ی بی در و پنجره ای بخزم و کتابی را آغاز کنم٬که نباید نوشت...
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 20 مرداد1387ساعت 10:2 توسط صبا
|
|
||
|
|
|
|
|
یکی از دوستان خوب(فانی) در وبلاگش مطلبی نوشته بود که تعریف روشن و در عین حال ژرف و محوی ار برخی مفاهیم بنیادی رو بیان می کرد. من از این مطلب فانی خوشم اومد و در قسمت نظرات وبلاگش من هم در مورد همون مضامین براش نوشتم...به نظرم کار جالبی شد! همین دو تا نوشته رو با هم اینجا می نویسم(البته با اجازه ی فانی!).شما هم نظراتونو در مورد ای مفاهیم بنویسین تا کار جالبی از آب در بیاد.(البته بگم که من نظرمو به سرعت و بدون تفکر قبلی نوشتم،واسه همین اگه سطحیه و نیاز به تجدید نظر داره،به بزرگی خودتون عفو کنین!)
زندگي ... ! شکل تازه اي گرفت ... تولد ... ! مانده ام زحمت است يا رحمت ... من ... ! نمي شناسمش ... غريبه غريبم ... فاني ... ! آشناست برايم ... شايد خودم باشم ... تو ... ! ... خدا ... ! شايد... تازه پيدا کردمش ... عشق ... ! گفت مزخرف است ... بي خيال ! مرگ ... ! معناي ديگري يافت ...
زندگی....باید بفهمیمش... تولد...رحمت است،با زحمت(لقد خلقنا الانسان فی کبد)....و اگر زحمت نبود،انگار زندگی چیزی کم داشت...آری،کم داشت! من...چه کسی می شناسدش؟که اگر می شد شناختش،دیگر آمدن و بودن و زیستن در این دنیا برای چه بود؟مگر جز برای شناختن این "من" آمده ایم؟... فانی....آشناست...آشناست... فانی منم،فانی تویی.فانی هر اوست که آمده،تا "من" را بشناسد.و اگر شناخت،دیگر فانی نیست... تو...تو....تو؟ خدا....حتما!بود و هست و خواهد بود!من تازه دیدمش! تازه همین امروز صبح!خدا لای گلهای پیچک حیاط،داشت نفس می کشید... عشق....عشق....عظیم تر از آن است که بتوانم معنایش کنم.عظیمتر از معناست....خود معناست شاید!....شاید! مرگ..این،آغاز و پایان یک معناست!این دیگر خود معناست...
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 10 مرداد1387ساعت 12:42 توسط صبا
|
|
||
|
|
|
|
|
بازم سلام.خیلی وقته که زیاد سر و کله م پیدا نیست.(بهتر٬نه؟!) دیشب باز دیوان استاد شهریار دستم بود.همیشه شعرای روان و لحن گرم و صادقانه ش به قدری منو مجذوب می کنه که گاهی از دنیای خودم بیرون میام...تصمیم گرفتم یکی از غزلیات دلنشینشو اینجا بنویسم تا همگی با هم از زیبایی سروده های حافظ قرن خودمون لذت ببریم...
ای دل٬هنوز آن سنگدل با ما نمی گوید سخن آخر تو هم ما را بهل یک دم به حال خویشتن ماها٬پری رویا٬سخن با ما نمی گویی چرا؟ آخر من از دیوانگی با ماه می گویم سخن من مهر تو پروردم و تو کین من٬تا چون کند نا مهربانی های تو با مهربانی های من این تلخ کامی های من٬وان ترش رویی های تو با شور بختان شفقتی٬ای شاهد شیرین دهن پیمانه ی مستان تو را بشکست پیمان درست هشیار باش و بشکن این پیمانه ی پیمان شکن دانی که آن پیر کهن با نوجوانانش چه گفت؟ "بخت جوان٬بخت جوان٬یار کهن٬یار کهن" در جان فروشی من ات دانم که جای حرف نیست باری٬گران جانی مکن٬جان می خری٬حرفی بزن بازم به گلگشت چمن آخر چه می خواند بهار؟ بی گلعذار خویش من دیگر چه می خواهم چمن؟ تا یاد روی و موی تو بازم به جان تازد٬صبا گلبرگ را سازد قرین با یاسمن یا با سمن سر می نهم در کوه٬زان داغی که افروزد به دل هر گه که لاله پا نهد در دامن دشت و دمن یک آسمان انجم ز چشم از دوری ماه رخت آرم چو آرد آسمان از ماه و انجم ٬انجمن یاد وطن از دل مرا بیرون نخواهد شد٬ولی آواره ی کوی بتان مشکل کند یاد وطن از هجر یوسف سالها بگذشت و برخیزد هنوز افغان این پیر حزین شبها از این بیت حزن تا خامه ی عفوم کشد بر دفتر عصیان خدا خواهم که حسرت نامه ی هجرت نویسم بر کفن سنگین دلانند ای عجب٬کو شهریارا آتشی تا دل گذاری سنگ را از سوز و ساز خویشتن...
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 6 مرداد1387ساعت 12:5 توسط صبا
|
|
||